مردي با خود زمزمه مي کرد:خدايا بامن حرف بزن
يک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنيد
مرد فرياد برآورد خدايا با من حرف بزن
آذرخش در آسمان غريد اما مرد اعتنايي کرد
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت پس تو کجايي؟
بگذار تورا ببينم
ستاره اي درخشيد اما مرد نديد
مرد فرياد کشيد : خدايا يک معجزه به من نشان بده کودکي متولد شد وباز مرد توجهي نکرد
مرد در نهايت ياس فرياد زد:خدايا خودت را به من نشان بده و بگذار تورا ببينم
از تو خواهش مي کنم
پروانه اي بر روي دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد
ما خدا را گم مي کنيم
در حالي که او در کنار نفسهاي ما جريان دارد
خدا همراه هميشگي سختي ها وخستگي هاي ماست زماني که درمانده به طرفش مي رويم
خيال مي کنيم تنها زماني که به خواسته هاي خود برسيم او ما را ديده وحس کرده
اما گاهي بي پاسخ گذاشتن برخي از خواسته هاي ما نشانگر لطف بي اندازه ي او به ماست
خورشيد را باور دارم حتي اگر نتابد
به عشق ايمان دارم حتي اگر ان را حس نکنم
به خدا ايمان دارم حتي اگر سکوت کرده باشد
تا خدا هست
جايي براي نا اميدي نيست