استيون جابز( موسس Apple )
\"استيون پل\" کودک يتيمي بود که \"پل\" و \"کلارا جابز\" در ايالت کاليفرنيا سرپرستي او را برعهده گرفتند. کودک شرور و شيطاني که عليرغم تمامي بازيگوشيهاي کودکانهاش با ديگر همسن وسالانش تفاوتهاي بسياري داشت. علاقه او به دستکاري لوازم الکتريکي اگر چه عصبانيتهاي شديد اطرافيان را در پي داشت، اما مواقعي نيز پديد ميآمد که سبب حيرت ديگران گردد.
دوران مدرسه نيز با اين شور و هيجان نسبت به ابزارآلات برقي سپري شد تا اينکه در سال 1972 از دبيرستان فارغالتحصيل شد و به دانشکده \"Reed\" در \"پورتلند\" قدم گذاشت. علاقه فراوان او به شرکت در سمينارهاي الکترونيک در مکانهاي مختلف شهر سبب شد تا در همان ترم اول در کلاسهاي درس حاضر نشود و سرانجام از دانشگاه اخراج گردد.
از آنجا که در طول تابستان در يکي از کارگاههاي الکترونيکي مشغول به کار شده بود، توانست دوستان خوبي در آنجا به دست آورد که \"استفان وزيناک\" از بهترين آنها به شمار ميرفت و بعدها فعاليتهاي بسياري را به همراه او انجام داد. مهمترين علتي که سبب علاقه شديد \"استيو\" به \"وزيناک\" گرديد، دستگاه کوچکي بود که \"وزيناک\" ساخته بود. اين دستگاه که نام آن را \"blue box\" گذاشته بودند به دستگاه تلفن متصل ميشد و به صاحب آن اين امکان را ميداد که تماسهاي تلفني خود را به طور رايگان انجام دهد.
در سال 1974 پس از ترک تحصيل از دانشگاه \"استيو\" در يک شرکت طراحي بازيهاي کامپيوتري تحت عنوان \"آتاري\" مشغول به کار شد. پس از گذشت چند ماه، توانست مبالغي پول پسانداز کند و براي يک دوره آموزش روح و روان راهي کشور هند شد.
اما در پاييز 1974 مجددا به کاليفرنيا بازگشت و به سراغ دوست قديمياش \"وزيناک\" رفت. از آنجا که ديگر از الکترونيک و ساخت و بررسي ابزارآلات الکترونيکي خسته شده بود، توانست دوست صميمياش را قانع کند که از اين کار دست بردارد و هر دو به کمک هم اقدام به ساخت يک کامپيوتر شخصي نمايند.
پس از مدتي اين دو دوست کوشا و خلاق توانستند در اتاق خواب \"استيو\" که از آن به عنوان کارگاه استفاده ميکردند يک دستگاه کامپيوتر کوچک شخصي درست کنند و آن را به مغازهدار محله نشان دادند. مغازهدار که از ديدن آن بسيار متحير و شگفتزده شده بود، به آنها سفارش ساخت 25 دستگاه از اين نوع را داد. اندکي بعد با مشورت يکي از دوستان ديگر که مدير فروش يک کمپاني نه چندان بزرگ بود؛ تصميم گرفتند، شرکتي بنا کنند و کار توليد اين نوع کامپيوتر را آغاز نمايند.
با اين تصميم، هر دو هر چه داشتند فروختند و هزينههاي اوليه تأسيس شرکت را فراهم کردند. به ياد روزهاي خوش تابستان و بازيهاي کودکانه در ميان درختان بر آن شدند تا نام شرکت تازه تأسيس و محصولاتش را \"Apple I\"- سيب- قرار دهند.
اولين سري کامپيوترهاي کوچک خانگي تحت عنوان \"Apple I\" چنان سر و صدايي در جهان ارتباطات پديد آورد که نام جابز و وزيناک به سرعت در سراسر دنيا پراکنده شد و اين فروش اوليه مبلغي معادل هفتصد و هفتاد و چهار هزار دلار سود براي اين دو دربرداشت. در سال بعد نوع جديد و پيشرفتهتر اين کامپيوترها با نام \"Apple II\" به بازار فرستاده شد. اما هنوز براي رقابت با فروش \"IBM\" راه درازي در پيش داشت. از همين رو آنها تصميم گرفتند تا به سراغ دوستان خبره اما گمنام خود در شرکت \"آتاري\" روند و از آنها کمک بجويند. در نتيجه اين همکاريها و يافتن تعدادي سرمايهگذار کلان، وضعيت \"Apple II\" به جايي رسيد که در عرض سه سال با افزايش فروش 700 درصد، سودي معادل 139 ميليون دلار عايد آنها نمود.
جالب اينجاست که آن دو به اين ميزان پيشرفت نيز راضي نبودند. از همين رو نسل جديد محصولات خودرا تحت عنوان \"Apple III\" راهي بازار نمودند. سالهاي بعد با طراحي \"Macintosh\" شهرت \"جابز\" بيش از پيش شد و نام او را براي هميشه در صنعت و تکنولوژي جهان به ثبت رساند.
عليرغم تمام ثروت و شهرتي که از طريق \"Apple\" عايد \"استيو\" شده بود، تصميم گرفت در سال 1985 از سمت خود کنارهگيري کند و از کمپاني عظيمش فاصله گيرد. با اين تصميم چند سالي به تفريح و لذت از زندگي پرداخت اما عشق او به کار و خلق نوآوري هرگز رهايش نميکرد، تا اينکه در سال 1989 با خود انديشيد که دوباره شرکت بزرگي همانند \"Apple \" برپا کند و رهبري آن را برعهده گيرد و با تمام توان فکر خود را عملي سازد، کمپاني \"Next step\" پايهگذاري شد و توليد نسل جديدي از کامپيوترهاي خانگي را آغاز نمود. اما تلاش او در اين زمينه دوام چنداني نيافت،
در سال 1993 بخش سختافزاري \"Next step\" تعطيل شد و \"جابز\" تمام تمرکز خودرا بر روي بخش نرمافزاري آن نهاد. طراحي برنامههاي نوين در عالم کامپيوتر دوباره \"جابز\" و \"Next step\" را بر سر زبانها انداخت و سرمايه و شهرت بيشماري را از آن او ساخت.
از طرفي اتکاء اپل به نرمافزارهاي کهنه و سوءمديريت دروني در شرکت بهخصوص در مورد ناتواني آن براي انتشار نسخهاي به روز سان عمده براي سيستم عامل رايانههايش، در اوايل و ميانهٔ دههٔ ۱۹۹۰ ميلادي اين شرکت را به ورشکستگي نزديک نمود. ايدههاي مترقي جابز در مورد تکيه کردن به بنيانهاي يونيکس در دههٔ ۱۹۸۰ ميلادي جاهطلبي بزرگي پيش نبود و حتي نوعي بازگشت به عقب محسوب ميشد. اما اين انتخاب در نهايت شالودهٔ محکم و بسطپذيري براي يک سيستم عامل گشت. بعدها، اپل از اين روش استفاده کرد و تحت رهبري جابز توليد دوباره را تجربه نمود.
فناوريهاي توليدي شرکت نکست نيز به پيشرفت بسياري از فناوريهاي ديگر مانند برنامهنويسي شيءگرا، نمايش پست اسکريپت و دستگاههاي نور مغناطيسي کمک نمود.
۳) بازگشت به اپل
۴) در سال ۱۹۹۷ (ميلادي)، اپل شرکت نکست را به قيمت ۴۰۲ ميليون دلار خريد و جابز به شرکتي که خود تأسيس کرده بود بازگشت. در سال ۱۹۹۷ يا از بين رفتن اطمينان هيئتمديره به جيل آمليو مدير ارشد عملياتي اپل در آن زمان، جابز مدتي بهعنوان مدير موقت برگزيده شد. بههنگام بازگشت به اپل و بهدست گرفتن مجدد رهبري اين شرکت جابز از عنوان \"iCED\" که در آن CEO در زبان انگليسي مخفف ”مدير ارشد عملياتي“ است، استفاده کرد. در ماه مارس سال ۱۹۹۷ جاز بهطور ناگهاني تعدادي از پروژهها مانند اپل نيوتن، سايبر داگ و اُپن داک را لغو کرد. در ماههاي بعدي، بسيار از کارمندان دچار اين ترس شدند که در صورت برخورد کردن به جابز در آسانسور شرکت ”ممکن است وقتي در آسانسور باز ميشود بيکار شوند. واقعيت اين بود که تعداد افرادي که عذرشان توسط اسيو از شرکت خواسته ميشد اندک بود، ولي چند نفر قرباني کافي است تا ترس به دل کل اهالي شرکت بيفتد“.
۵) با خريدن شرکت نکست توسط اپل، اکثريت فناوريهاي آن نيز به محصولات اپل راه يافت و از ميان آنها ”نکست استپ“ از همه قابلتوجهتر است که در طول زمان رشد يافته و به مَک او اِس تِن تبديل شده است. اپل تحت رهبري جابز با معرفي رايانهٔ آي مَک فروشاش را به شکل قابل توجهي افزايش داد. از آن زمان، طراحي جذاب و معروفيت نام اپل محصولات اين شرکت را محبوب ساخته است.
در سالهاي اخير، اين شرکت با گسترش در حيطههاي مختلف مواجه بوده است. با معرفي دستگاه قابل حمل پخش موسيقي آيپاد، نرمافزار موسيقي ديجيتال آي تيونز و فروشگاه موسيقي آي تيونز، شرکت اپل تاخت و تازي در زمينهٔ دستگاههاي شخصي الکترونيکي و موسيقي بر خط به راه انداخته است. همراه با قدرت بخشيدن به نوآروري، جابز به کارمندانش گوشزد ميکند که ”هنرمند واقعي بستهبندي و ارسال ميکند“ (Real artists ship) که منظور او از اين حرف اين است که تحويل محصول کارا در زمان مشخص شده همانقدر مهم است که نوآوري و طراحي محشر اهميت دارند.
جابز سالها است با حقوق يک دلار در سال براي اپل کار ميکند و اين باعث شده است که نام او بهعنوان ”کمحقوقترين مدير ارشد عملياتي“ در کتاب رکوردهاي جهاني گينس ثبت شود. در سخنراني افتتاحيهٔ نمايشگاه ”مک ورلد اکسپو“ در سانفرانسيسکو، حذف عنوان ”موقت“ از عنوان اداري جابز اعلام شد. با وجود اينکه حقوق فعلي او در اپل به شکل رسمي همان مقدار يک دلار در سال باقي مانده است، او تعدادي هديهٔ پربهاء از طرف هيئتمديرهٔ شرکت دريافت کرده است. از جمله اين هدايا ميتوان به يک هواپيماي جت ۹۰ ميليون دلاري و کمتر از ۳۰ ميليون سهام شرکت اشاره کرد که اولي در سال ۱۹۹۰ و دومي در سالهاي ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۲ به او اعطاء شدهاند. بنابراين با وجود حقوق يک دلار در سال، از زحمات او در اين شرکت بهخوبي قدرداني شده است.
جابز براي توانائيهاي خارقالعادهاش در بازاريابي و کسب رضايت مشتريان، همزمان تشويق و نقد شده است و حتي به اين توانائيها، عنوان ”حوزهٔ تحريف حقيقت“ دادهاند که مخصوصاً در زمان سنخنرانيهاي افتتاحيه در همايشها و نمايشگاههاي مک ورلد بارز ميشوند. اين مسئله - حوزهٔ تحريف حقيقت - از جنبهاي ديگر به قيمتگذاري غيررقابتي محصولات اپل (مانند قيمت بالاي رايانهٔ G۴) و اتخاذ تصميماتي خارج از نيازهاي بازار (مانند حذف رايانههاي خانوادهٔ مکينتاش) نيز اشاره دارد.
تمام تصميمات جابز موافقت عام را کسب نکردهاند، بهعنوان مثال تلاشهاي اپل براي بازاريابي محصولاتش در دههٔ ۸۰ ميلادي با وجود کيفيت عالي فناوري براي خريداران سهام غريبه بود و آنها به خريد سهام شرکت ”آي بيام“ روي آوردند و سهام اپل با افت قيمت مواجه شد. بعدها نيز شرکت مايکروسافت با توليد و توسعهٔ رابط گرافيکي کاربر ويژهٔ خود، ويندوز، به سلطهٔ اپل بر اين حيطه پايان داد.
در سال ۲۰۰۵ جابز در پاسخ به انتقاداتي پيرامون برنامههاي ضعيف شرکت اپل در مورد بازيافت زبالههاي الکترونيکي، در گردهمائي سالانهٔ اپل که در آوريل اين سال در کاپرتينو برگزار شد، نسبت به اين انتقادات مدافعين محيط زيست عکسالعملي تند نشان داد. در اين جلسه زماني که يکي از نمايندگان برنامههاي سرمايهگذاري مسئولانهٔ اجتماعي از وي پرسيد که به چه دليل برنامههاي شرکت اپل در مورد بازيافت نتوانسته است به سطح برنامههاي شرکتهاي ديگر رايانهاي چون دل و اچپي برسد، جابز با ”چرت و پرت“ خواندن گلايههاي مدافعين محيط زيست، منتقد مذکور را از ميدان به در کرد.
با وجود اين، چند هفتهٔ بعد اپل اعلام کرد که آيپادهاي خراب که بايد بازيافت شوند را به رايگان از طريق فروشگاههاي خردهفروشياي جمعآوري خواهد کرد. جمعيتي فعال در زمينهٔ بازيافت زبالههاي الکترونيکي که با نام ”Computer TakeBack Campaign“ مشهور است، به اين تصميم شرکت اپل با برافراشتن پرچمي به يک هواپيماي در حال پرواز بر فراز محل برگزاري مراسم فارغالتحصيلي دانشجويان دانشگاه استانفورد - که سخنران افتتاحيهٔ آن جابز بود - عکسالعلم نشان داد. روي پارچهٔ بستهشده به هواپيما نوشته شده بود: ”استيو! بازيگر کوچکي نباش. همهٔ زبالههاي الکترونيکي را بازيافت کن!“ (Steve - Don۰۳۹;t be a mini - Player recycle all e-waste).
● پيکسار و ديزني
در سال ۱۹۸۶ جابز و اِدوين کَتمول با همراهي هم استوديوي پويانمائي پيکسار را بنيان نهادند. اين شرکت که در زمينهٔ پويانمائي رايانهاي فعاليت ميکند در کاليفرنيا قرار دارد. اين شرکت حولبخش گرافيک رايانهاي لوکاس فيلم شکل گرفت. اين بخش را جابز به يکسوم قيمت مشخص شده به مبلغ ۱۰ ميليون دلار از جرج لوکاس خريده بود. پيکسار يک دهه بعد با ساخت فيلمهاي پيشروئي مانند ”داستان اسباببازي“ معروف و موفق گرديد. از آن زمان به بعد اين شرکت فيلمهاي پويانمائي ديگري مانند ”زندگي يک حشره“ (۱۹۹۸). ”داستان اسباببازي ۲“ (۱۹۹۹۹)، ”شرکت هيولاها“ (۲۰۰۱)، ”در جستجوي نيمو“ (۲۰۰۳) و ”اُعجوبهها“ (۲۰۰۴) را ساخته است که همهٔ آنها برندهٔ جوايزي بودهاند. سهام جابز در اين شرکت هماکنون در حدود يک ميليارد دلار ارزش دارد. فيلم بعدي ساخته شده در اين شرکت خودروه (Cars) نام دارد و در سال ۲۰۰۶ نمايش داده خواهد شد.
”در جستجوي نيمو“ و ”اُعجوبهها“ هر يک جايزهٔ بهترين فيلم پويانمائي از آکادمي اُسکار را دريافت کردهاند.
در ۲۴ ژانويه ۲۰۰۶ شرکت والت ديزني - پخشکنندهٔ تمام فيلمهاي پويانمائي ساخته شده توسط پيکسار، معاملهاي را که براي خريدن پيکسار در جريان است، آشکار کرد. خبر اين معامله که هنوز در جريان است، پس از تأييد هئيتمديرهٔ شرکت ديزني اعلام شد. بر طبق مفاد اين معامله، ۷،۴ ميليارد دلار از سهام ديزني را تشکيل خواهد داد. جابز، بهعنوان عمدهترين سهامدار پيکسار، پس از اين معامله، بزرگترين سهامدار ديزني خواهد شد که در حدود ۶ درصد از کل سهام اين شرکت متعلق به او خواهد بود.
همچنين جابز در هيئتمديرهٔ ديزني عضويت خواهد يافت.
سهام جابز در ديزني از سهام مدير ارشد عملياتي پيشين اين شرکت آيزنر - که هنوز ۱،۷ درصد از سهام ديزني را در دست دارد، بيشتر خواهد بود. مديرعامل ديزني - روي آي. ديزني - (داراي حدود ۱ درصد سهام شرکت)، آيزنر را بهدليل برخي مسائل از اين شرکت اخراج نمود و بهنظر ميرسد معاملهاي خريد پيکسار به اين مسئله سرعت بخشيده است.
هماهنگي اين معامله بايد با قوانين سازمانهاي ناظر بر اجراء قوانين مربوط به ائتلاف شرکتها براي جلوگيري از ايجاد تراست (Anti Trust) که از قوانين تجاري کشور آمريکا است، بررسي گردد، اما پيشبيني ميشود که از نظر قوانين مشکلي براي آن نباشد و انتظار ميرود که پذيرفته شود.
● زندگي شخصي
جابز با ”لورن پاول“ در تاريخ ۱۸ مارس ۱۹۹۱ ازدواج کرده است و اين زوج داراي سه فرزند هستند. همچنين، او دختري به نام ”ليزا بِرِنان جابز“ از نامزد سابقاش - ”کريس بِرِنان“ - که هيچوقت بهطور رسمي با هم ازدواج نکردند، دارد.
در کتاب ”دومين اميد استيو جابز در راه موفقيت“ (The Second Coming of Steve Jobs) نويسندهٔ اين کتاب - ”آلن دويْستْچمَن“ - راجع به ملاقاتهاي عاشقانهٔ جابز با خواننده زن آمريکائي چون بائز مينوسيد. دويستچمن با نقل قول آوردن از ”اليزابت هولمز“ که يکي از دوستان جابز در کالج ريد بوده است، مينويسد: ”من اعتقاد داشتم که جابز بيشتر به اين دليل عاشق جون بائز شده که اين زن زماني معشوقهٔ (باب) ديلَن بوده است“.
در کتاب استيو جابز؛ تمثال (iCon Steve Jobs) نوشتهٔ ”جِفري اس. يانگ“ و ”ويليام اِل. سيمون“، نويسندگان به اين مسئله اشاره ميکنند که جابز ممکن بود با جون بائز ازدواج کند اگر سن بائز (۴۱ سال) در آن زمان باعث اين نميشد که امکان بچهدار شدن براي آنها وجود نداشته باشد. احتمالاً بائز و جابز دوست باقي ماندند. بائز در بخش سپاسگزاريهاي کتاب خاطراتي که در سال ۱۹۸۷ با نام ”صدائي براي خواندن“ منتشر کرد، از جابز نام برده است.
جابز، برخلاف ادعاي برخي، با وجود اينکه گوشت قرمز نميخورد، گياهخوار نيست، ولي گاهي غذايش از گوشت ماهي است.
در سال ۱۹۸۲ ميلادي، جابز آپارتماني را در سان ريموي نيويورک، جائي که شاهزاده خانم ياسمين آقاخان - دختر رينا هَي وُرث - هم آپارتماني در آنجا دارد، خريد. اين مجموعهٔ آپارتماني در آن زمان و بيشتر محل کار و زندگي گروهي از افراد بود که به پيشرو و ترقيخواه معروف بودند. جابز، با کمک آي. ام. پي (معمار معروف چيني که يکي از موفقترين معماران قرن بستم نام گرفته است)، سالها وقت صرف کرد که اين آپارتمان قرار گرفته در دو طبقهٔ فوقاني بُرج شمالي اين مجتمع را بازسازي کند. اما با تمام اين احوال، او و خانوادهاش هيچوقت به اين آپارتمان نقل مکان نکردند و در نهايت بيست سال بعد آن را به خوانندهٔ گروه يوتو - بونو - فروخت.
در سال ۱۹۸۴ جابز يک عمارت مستعمراتي اسپانيائيها که ۱۶۰۰ متر مربع وسعت و ۱۴ اتاق خواب داشت را خريد. اين عمارت بهدست جورج واشنگتن اسميت طراحي شده و در وودسايد، کاليفرنيا قرار دارد. جابز ده سال در اين عمارت در حالت تقريباً بدون اثاثيه زندگي کرد و در سال ۱۹۹۸ جابز به بيل کلينتون اجازه داد که براي مدتي از آن استفاده کند (دختر کلينتون در انشگاهي در آن حوالي تحصيل ميکرد). اما با وجود اينها ساختمان اين عمارت بهدليل بيتوجهي به وضعيت نامناسبي درآمده است. جابز که تصميم به تخريب عمارت و ساخت خانهاي کوچکتر روي آن زمين داشت، با مخالفتهائي از جانب علاقمندان حفظ ميراث فرهنگي مواجه شد. در ژوئن ۲۰۰۴، شوراي شهر وودسايد به جابز اجازهٔ تخريب اين ملک را داد مشروط بر اينکه به مدت يک سال آگهيهائي را منتشر کند تا مشخص گردد که کسي علاقمند به خريد و بازسازي اين ساختمان هست يا خير. تعدادي از اشخاص تمايل خود را به اين مسئله اعلام کردهاند که در ميان آنها ميتوان به ريچارد پيونيکا - وکيل - اشاره کرد که پيش از اين نيز تجربياتي در زمينهٔ بازسازي املاک کهن داشته است.
در ۳۱ ژوئيه ۲۰۰۴ جابز براي خارج کردن يک تومور از لوزالمعدهاش تحت عمل جراحي قرار گرفت. او به يکي از اشکال بسيار نادر سرطان لوزالمعده به نام ”تومور Slet cell neuroendocrine“ دچار شده بود که نيازي به شيميدرماني يا پرتودرماني ندارد. در غياب او، ”تيم کوک“، مسئول عملکرد و فروش جهاني شکرت اپل، کمپاني را اداره ميکرد.
در سال ۲۰۰۵ ميلادي، جابز در عکسالعمل به چاپ شدن يک زندگينامهٔ غيرتأييد شده توسط او بهوسيله انتشارات جان وايلي (بهنام ”استيو جابز؛ تمثال“ که قبلاً به آن اشاره شد) فروش تمام کتابهاي چاپ شده توسط اين انتشارات را در فروشگاههاي خردهفروشي شرکت اپل ممنوع کرد.
در مصاحبهاي با نام آنچه موش زمستان خواب گفت؛ چگونه پادفرهنگ دهه ۶۰ رايانههاي شخصي را شکل داد در اين کتاب، استيو جابز راجعبه اين مسئله صحبت ميکند که چگونه مصرف ال اس دي يکي از تأثيرگذارترين تجربههاي زندگياش بوده است.
در خاتمه تنها براي بيان اندکي از تواناييهاي اين مبتکر خلاق فاقد تحصيلات دانشگاهي بايد گفت که در ليست مشهورترين و ثروتمندترين افراد جهان نام \"استيوجابز\" به عنوان فردي ثبت شده است که پيش از سن 30 سالگي توانست شهرت و ثروت عظيمي را از طريق پايهگذاري کمپاني \"Apple\" از آن خود نمايد و همچنان تا به امروز به فعاليت بيوقفه خود ادامه دهد.
يک سخنراني از استيو جابز مديرعامل و موسس اپل و پيکسار که سال ۲۰۰۵ در دانشگاه استنفورد انجام گرفته است.
متن سخنراني در زير قابل مشاهده مي باشد و در پايان لينک مربوط به اين سخنراني آورده شده است:
من امروز خيلي خوشحالم که در مراسم فارغ التحصيلي شما که در يکي از بهترين دانشگاه هاي دنيا درس مي خوانيد هستم. من هيچ وقت از دانشگاه فارغ التحصيل نشده ام. امروز مي خواهم داستان زندگي ام را برايتان بگويم. خيلي طولاني نيست و سه تا داستان است.
اولين داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بي ربط زندگي هست.
من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج ريد ترک تحصيل کردم ولي تا حدود يک سال و نيم بعد از ترک تحصيل تو دانشگاه مي آمدم و مي رفتم و خب حالا مي خواهم براي شما بگويم که من چرا ترک تحصيل کردم. زندگي و مبارزه ي من قبل از تولدم شروع شد. مادر بيولوژيکي من يک دانشجوي مجرد بود که تصميم گرفته بود مرا در ليست پرورشگاه قرار بدهد که يک خانواده مرا به سرپرستي قبول کند. او شديداً اعتقاد داشت که مرا يک خانواده با تحصيلات دانشگاهي بايد به فرزندي قبول کند و همه چيز را براي اين کار آماده کرده بود.يک وکيل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم ازمادرم تحويل بگيرند و همه چيز آماده بود تا اينکه بعد از تولد من اين خانواده گفتند که پسر نمي خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. اين جوري شد که پدر و مادر فعلي من نصف شب يک تلفن دريافت کردند که آيا حاضرند مرا به فرزندي قبول کنند يا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بيولوژيکي من بعداً فهميد که مادر من هيچ وقت از دانشگاه فارغ التحصيل نشده و پدر من هيچ وقت دبيرستان را تمام نکرده است. مادر اصلي من حاضر نشد که مدارک مربوط به فرزند خواندگي مرا امضا کند تا اينکه آن ها قول دادند که مرا وقتي که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند. اين جوري شد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر اين که در آن موقع اطلاعاتم کم بود دانشگاهي را انتخاب کردم که شهريه ي آن تقريباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت براي شهريه ي دانشگاه خرج مي کردم بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فايده ي چنداني برايم ندارد. هيچ ايده اي که مي خواهم با زندگي چه کار کنم و دانشگاه چه جوري مي خواهد به من کمک کند نداشتم و به جاي اين که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترک تحصيل کردم ولي ايمان داشتم که همه چيز درست مي شود. اولش يک کمي وحشت داشتم ولي الآن که نگاه مي کنم مي بينم که يکي از بهترين تصميم هاي زندگي من بوده است. لحظه اي که من ترک تحصيل کردم به جاي اين که کلاس هايي را بروم که به آن ها علاقه اي نداشتم شروع به کارهايي کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگي در آن دوره خيلي براي من آسان نبود. من اتاقي نداشتم و کف اتاق يکي از دوستانم مي خوابيدم. قوطي هاي خالي پپسي را به خاطر پنج سنت پس مي دادم که با آن ها غذا بخرم. بعضي وقت ها هفت مايل پياده روي مي کردم که يک غذاي مجاني توي کليسا بخورم. غذا هايشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوي و ابهام دروني ام تو راهي افتادم که تبديل به يک تجربه ي گران بها شد. کالج ريد آن موقع يکي از بهترين تعليم هاي خطاطي را تو کشور مي داد. تمام پوستر هاي دانشگاه با خط بسيار زيبا خطاطي مي شد و چون از برنامه ي عادي من ترک تحصيل کرده بودم، کلاس هاي خطاطي را برداشتم. سبک آن ها خيلي جالب، زيبا، هنري و تاريخي بود و من خيلي از آن لذت مي بردم. اميدي نداشتم که کلاس هاي خطاطي نقشي در زندگي حرفه اي آينده ي من داشته باشد ولي ده سال بعد از آن کلاس ها موقعي که ما داشتيم اولين کامپيوتر مکينتاش را طراحي مي کرديم تمام مهارت هاي خطاطي من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن ها را در طراحي گرافيکي مکينتاش استفاده کردم. مک اولين کامپيوتر با فونت هاي کامپيوتري هنري و قشنگ بود. اگر من آن کلاس هاي خطاطي را آن موقع برنداشته بودم مک هيچ وقت فونت هاي هنري الآن را نداشت. هم چنين چون که ويندوز طراحي مک را کپي کرد، احتمالاً هيچ کامپيوتري اين فونت را نداشت. خب مي بينيد آدم وقتي آينده را نگاه مي کند شايد تأثير اتفاقات مشخص نباشد ولي وقتي گذشته را نگاه مي کند متوجه ارتباط اين اتفاق ها مي شود. اين يادتان نرود شما بايد به يک چيز ايمان داشته باشيد، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگي تان يا هر چيز ديگري. اين چيزي است که هيچ وقت مرا نا اميد نکرده است و خيلي تغييرات در زندگي من ايجاد کرده است.
داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است.
من خرسند شدم که چيزهايي را که دوستشان داشتم خيلي زود پيدا کردم. من و همکارم هواز شرکت اپل را درگاراژ خانه ي پدر و مادرم وقتي که من فقط بيست سال داشتم شروع کرديم ما خيلي سخت کار کرديم و در مدت ده سال اپل تبديل شد به يک شرکت دو بيليون دلاري که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت. ما جالب ترين مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بوديم؛ مکينتاش. يک سال بعد از درآمدن مکينتاش وقتي که من فقط سي ساله بودم هيأت مديره ي اپل مرا از شرکت اخراج کرد. چه جوري يک نفر مي تواند از شرکتي که خودش تأسيس مي کند اخراج شود، خيلي ساده. شرکت رشد کرده بود و ما يک نفري را که فکر مي کرديم توانايي خوبي براي اداره ي شرکت داشته باشد استخدام کرده بوديم. همه چيز خيلي خوب پيش مي رفت تا اين که بعد از يکي دو سال در مورد استراتژي آينده ي شرکت من با او اختلاف پيدا کردم و هيأت مديره از او حمايت کرد و من رسماً اخراج شدم. احساس مي کردم که کل دستاورد زندگي ام را از دست داده ام. حدود چند ماهي نمي دانستم که چه کار بايد بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و ديگر جايم در سيليکان ولي نبود ولي يک احساسي در وجودم شروع به رشد کرد. احساسي که من خيلي دوستش داشتم و اتفاقات اپل خيلي تغييرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو. شايد من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل يکي از بهترين اتفاقات زندگي من بود. سنگيني موفقيت با سبکي يک شروع تازه جايگزين شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگي من پر از خلاقيت بود. در طول پنج سال بعد يک شرکت به اسم نکست تأسيس کردم و يک شرکت ديگر به اسم پيکسار و با يک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم. پيکسار اولين ابزار انيميشن کامپيوتر دنيا را به اسم توي استوري به وجود آورد که الآن موفقترين استوديوي توليد انيميشن در دنيا ست. دريک سير خارق العاده ي اتفاقات، شرکت اپل نکست را خريد و اين باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژي ابداع شده در نکست انقلابي در اپل ايجاد کرد. من با زنم لورن زندگي بسيار خوبي را شروع کرديم. اگر من از اپل اخراج نمي شدم شايد هيچ کدام از اين اتفاقات نمي افتاد. اين اتفاق مثل داروي تلخي بود که به يک مريض مي دهند ولي مريض واقعاً به آن احتياج دارد. بعضي وقت ها زندگي مثل سنگ توي سر شما مي کوبد ولي شما ايمانتان را از دست ندهيد. من مطمئن هستم تنها چيزي که باعث شد من در زندگي ام هميشه در حرکت باشم اين بود که من کاري را انجام مي دادم که واقعاً دوستش داشتم.
داستان سوم من در مورد مرگ است.
من هفده سالم بود يک جايي خواندم که اگر هر روز جوري زندگي کنيد که انگار آن روز آخرين روز زندگي تان باشد شايد يک روز اين نظر به حقيقت تبديل بشود. اين جمله روي من تأثير گذاشت و از آن موقع به مدت سي و سه سال هر روز وقتي که من توي آينه نگاه مي کنم از خودم مي پرسم اگر امروز آخرين روز زندگي من باشد آيا باز هم کارهايي را که امروز بايد انجام بدهم، انجام مي دهم يا نه. هر موقع جواب اين سؤال نه باشد من مي فهمم تو زندگي ام به يک سري تغييرات احتياج دارم. به خاطر داشتن اين که بالآخره يک روزي من خواهم مرد براي من به يک ابزار مهم تبديل شده بود که کمک کرد خيلي از تصميم هاي زندگي ام را بگيرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگي، تمام غرور، تمام شرمندگي از شکست، در مقابل مرگ رنگي ندارند. حدود يک سال قبل دکترها تشخيص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سي دقيقه ي صبح بود که مرا معاينه کردند و يک تومور توي لوزالمعده ي من تشخيص دادند. من حتي نمي دانستم که لوزالمعده چي هست و کجاي آدم قرار دارد ولي دکترها گفتند اين نوع سرطان غيرقابل درمان است و من بيشتر از سه ماه زنده نمي مانم. دکتر به من توصيه کرد
به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش اين بود که براي مردن آماده باشم و مثلاً چيزهايي که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه هايم بگويم در مدت سه ماه به آن ها يادآوري بکنم. اين به اين معني بود که براي خداحافظي حاضر باشم. من با آن تشخيص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روي من آزمايش اپتيک انجام دادند. آن ها يک آندوسکوپ را توي حلقم فرو کردند که از معده ام مي گذشت و وارد لوزالمعده ام مي شد. همسرم گفت که وقتي دکتر نمونه را زير ميکروسکوپ گذاشت بي اختيار شروع به گريه کردن کرد چون که او گفت که آن يکي از کمياب ترين نمونه هاي سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ يک واقعيت مفيد و هوشمند زندگي است. هيچ کس دوست ندارد که بميرد حتي آن هايي که مي خواهند بميرند و به بهشت وارد شوند. ولي با اين وجود مرگ واقعيت مشترک در زندگي همه ي ما ست. شايد مرگ بهترين اختراع زندگي باشد چون مأمور ايجاد تغيير و تحول است. مرگ کهنه ها را از ميان بر مي دارد و راه را براي تازه ها باز مي کند. يادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگي کردن تو زندگي بقيه هدر ندهيد. هيچ وقت توي دام غم و غصه نيافتيد و هيچ وقت نگذاريد که هياهوي بقيه صداي دروني شما را خاموش کند و از همه مهمتر اين که شجاعت اين را داشته باشيد که از احساس قلبي تان و ايمانتان پيروي کنيد. موقعي که من سن شما بودم يک مجله ي خيلي خواندني به نام کاتالوگ کامل زمين منتشر مي شد که يکي از پرطرفدارترين مجله هاي نسل ما بود اين مجله مال دهه ي شصت بود که موقعي که هيچ خبري از کامپيوترهاي ارزان قيمت نبود تمام اين مجله با دستگاه تايپ و قيچي و دوربين پولورايد درست مي شد. شايد يک چيزي شبيه گوگل الآن ولي سي و پنج سال قبل از اين که گوگل وجود داشته باشد. در وسط دهه ي هفتاد آن ها آخرين شماره از کاتالوگ کامل زمين را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روي جلد آخرين شماره ي شان يک عکس از صبح زود يک منطقه ي روستايي کوهستاني بود. از آن نوعي که شما ممکن است براي پياده روي کوهستاني خيلي دوست داشته باشيد. زير آن عکس نوشته بود
stay hungry stay foolish
اين پيغام خداحافظي آن ها بود وقتي که آخرين شماره را منتشر مي کردند
stay hungry stay foolish
اين آرزويي هست که من هميشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ التحصيلي شما آرزويي هست که براي شما مي کنم.
لينک سخنراني:
http://video.google.com/videoplay?docid=-204609026222503944#